♫

متن آهنگ

دوش میآمد و رخساره برافروخته بود

تا کجا باز دل غمزدهای سوخته بود

رسم عاشق کشى و شیوه شهرآشوبى

جامهای بود که بر قامت او دوخته بود

جان عشاق سپند رخ خود میدانست و

آتش چهره بدین کار برافروخته بود

گرچه میگفت که زارت بکشم میدیدم

که نهانش نظری با من دلسوخته بود

کفر زلفش ره دین میزد و آن سنگیندل

در پیاش مشعلى از چهره برافروخته بود

دل بسى خون به کف آورد ولى دیده بریخت

که تلف کرد که اندوخته بود

یار مفروش به دنیا که بسى سود نکرد

آنکه یوسف به زر ناسره بفروخته بود

گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان

حافظ یارب این قلب شناسى ز که آموخته بو

این آهنگ را پخش کن تا متن هم‌زمان پیش برود

نظرها

در حال بارگذاری…

مرتبط

  1. ۱1:52
  2. ۲4:52
  3. ۳1:27
  4. ۴2:45